تبليغاتX
نوشته ها
تلفنی احوال دوستی را پرسیدم. حال خوشی نداشت. آنفولانزا گرفته بود. آن هم از نوع خوکی اش!

کارش به بیمارستان کشیده بود و سرم و دوا. ولی خطر را پشت سر گذاشته بود.

چند روز پیش وزارت بهداشت هشدار داد که اگر حاجی ها برگشتند به دیدن آنها نروید چون ممکن است ویروس آنفولانزا را سوغاتی بیاورند. البته از حاجی ها انتظاری بیش از این نیست.

چون یکی می داند و یکی دیگر نه ولی این آقای بهداشت که تا آخر خط را می خواند نمی توانست جلوی این جماعت را بگیرد؟  چون بطور غیر مستقیم می تواند زیان اقتصادی زیادی را همراه خود داشته باشد. و امان از حاجی های ایرانی...

ای قوم به حج رفته کجایید کجاییید ... معشوق همین جاست بیایید، بیایید

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:50 توسط شیوا |

عاقبت تمام کردم خانه (ورود ممنوع) ام را.

این خانه را برای خلوت خود

برای لحظه های سکوت و آرامشم ساخته ام

برای خود خودم.

نه دری دارد که غریبه ها در بزنند

نه دریچه ای که از آن سرک بکشند و بخندند.

یک خانه خصوصی کامل...

حالا خودم ... خودم چه طور بروم تو؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 21:35 توسط شیوا |

وقتی تابستان میشود بی اختیار یاد جودی آبوت میافتم که همیشه میگفت: تابستان چه زیباست. و برای من هم تابستان واقعا زیباست.

در همین تابستان و با همه گرماهایش رفتیم دبی، درست در زمان گرما و حرارت. ولی راستش را بگویم که گرما را اصلا حس نکردم. حتی شبها توی سیتی سنترها وقتی که برای شام می رفتیم و مینشستیم سردمان هم می شد.

دلم نیامد که مجسمه برج دبی را بخرم. چون فکر می کردم برج آزادی خودمان زیباتر است. ولی از گوشه دلم بگویم که واقعا حسودیم شد. به همه چیز، کسی با کسی کاری نداشت، حتی پلیس هم ندیدم که مراقب چیزی باشد. همه چیز و همه کس با نظم و انضباط بود.

آب و هوا و زمین نداشتند و ندارند ولی با تلاش به همه چیز رسیده بودند. موقع برگشت اولین چیزی که توی ذوقم خورد فرودگاه خودمان بود که نه نظمی داشت و نه نظافتی. کاشکی مدیران شهرهای کشور من فکری بکنند تا توریست ها همه جای این مملکت را پر کنند و اقتصاد این کشور رونق بیشتری بگیرد.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:36 توسط شیوا |

چند روز پیش یه مطلب قشنگ خواندم و حیفم آمد که آنرا ننویسم. (ترجمه ع پاشایی است)

آن می داند

لب فرو می بند.

آن که می گوید

نمی داند.

گرفتن ِ  روزنه ها،

بستن ِ  در ها،

تیغه را کُند

بند را سُست

روشنایی را کم کن.

با غبار  ِ  راه یگانه باش

پس به همانی ِ  ژرف می رسی.

آن گاه با عشق

یا با انکار نمی شود بر تو چیره شد.

نمی شود با سود

یا با زیان بر تو چیره شد.

نمی شود با ستایش

یا با نکوهش بر تو چیره شد.

پس آن گاه تو زیر آسمان بزرگی را خواهی یافت.

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 14:44 توسط شیوا |

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد             خداش در همه حال از بلانگه دارد                  

حدیث دوست نگویم مگر بحضرت دوست    که آشنا سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد ماپی         فرشته ات بدو دست دعا نگه دارد

گرت هواست که معشوق نگسلپد سیمان   نگاه دار سر رشته تا نگه دارد

صبابر آن سر زلف اردل مزا بنیی    زردی لطف بگویش که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت   زد ست بنده چه خیزد خدا نگه دار

سر وزرو دل و جانم فدای آن یاری   که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار را گذارت کجاست تا حا فظ

بیاد گار نسیم صبا نگه دارد

                                                    

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:18 توسط شیوا |

این را می دانستید که بچه ها را یک لک لک

می آورد به این دنیا ولی بدانید که همین لک لکه

موقع رفتن پیر مرد ها و پیر زن ها

می آید و می برد شان با خود.

شیر جه می زند و در چنگال می گیرد شان

و ویژ پر می زدند و می رود بیرون

یکراست می برد شان به همان کار خانه ای

که روز اول آنجا ساخته شده اند.

آنجا پو ست شان را می کشند

و ما هیچه ها شان را سفت می کنند

و چین و چروک ها شان را صاف می کنند

و استخوان های نو نو می بند ند بهشان.

پشت های تا شده را آنجا راست می کنند

دندان آکبند می گذارند تو دهن ها شان

قلب ها شان را حسابی تعمیر می کنند

تا عین قلب نو تاپ تاپ کار کند.

اندازه شان را کوچک می کنند

حافظه ها شان را بر می دارند

و آن وقت لک لکه تند  و تیز مثل باد

به زمین بر شان می گرداند به صورت نوزاد

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 12:13 توسط شیوا |

در درون تو، پسر جان

پیرمردی خفته است

که رویا می بیند و انتظار می کشد.

در وجود تو، دختر جان

زنی سالخورده چرت می زند، زنی که دلش می خواهد

برای تو رقصی آرام را به نمایش بگذارد.

پس بازی کنید حالا

و تا می توانید جست وخیز کنید

باز هم بالا و پایین بپرید

تا روزی که آن سالخورده ها

که در وجود شما خوابیده اند

بیدار شوند و بیرون بیایند برای بازی

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:15 توسط شیوا |

آشفته زمانیست، یارب کمکم کن

افت زندگانیست ، یارب کمکم کن

یک لحظه دلم بی عشق آسوده نباشد

عشقی که به نا پاکی آلوده نباشد

ای چشم  امید من

بر لطف عطای تو

گر من هنر دارم

باشد به رضای تو یارب، یارب، یارب،یارب

آه خوبی و بدی بر همه تاثیر گذار است

راهی بکشانم که به خوش نامی قرار است

از نیک سرشتی منو بی بهره نگردان

این بنده ی درمانده به در گاه تو زار است. یارب، یارب، یارب

یارب من من را بستان و تهی ام کن

طوطی صفت و آینه وار همچو نی ام کن

کان هرسه ندارد به خود با رمنیت

بی خود ز خود از مستی آنگونه می کن. یارب، یارب، یارب

یک لحظه دلم بی عشق آسوده نباشد

عشقی که به نا پاکی آلوده نباشد

ای چشم امید من

بر لطف عطای تو

گر من هنری  دارم

باشد به رضای تو

یارب،یارب، یارب،یارب

   این را به دوستان عزیزم تقدیم می کنم. (شاعر: بابک رادمنش)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:29 توسط شیوا |

همه فصلها قشنگی خاص خود را دارند. ولی وقتی بهار می آید نمیتوانم مقاومت کنم و ناخود آگاه میگم قشنگ ترین فصل ها بهار است. به هر طرف که نگاه کنی یک تابلوی قشنگ را طبیت برایت نقاشی کرده که دلت میخواهد ساعتها نگاهش کنی. بخصوص امسال چون بهار طولانی تر هم شده.

هنوز از گرما خبری نیست، تنها چیزی که کم داریم این زنده رود زیباست که همچنان خشک و بی آب مانده است.

ای کاش همه ی آدمها فرصت داشتند و میتوا نستند بدون هیچ  فکر و دغدقه ای چشمانشان را پر از این زیبایی کنند.

این هم عکسی زیبا از دید من تقدیم به دوستان عزیزم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:14 توسط شیوا |

باورم نمیشه همین دیروز بود که با چه هیجانی توی وبلاگم شروع به نوشتن کردم. از اون روز حدود یکسال میگذرد.

در نوشتن خیلی تنبل هستم ولی با این حال در این مدت خیلی چیزها از دوستانی که دور و برم بودن یاد گرفتم.

از آقای کاوه ی همه چیز دان بگیر تا دچار شیطون، از شیما، تارا، عاطفه، شهریار، شهاب، و حتی دوستانی که گاهی سر میزدند و من هم گاهی به آنها سر میزدم.

بخاطر  همین میخواستم یک یادآوری به همه بکنم  که خیلی خوشحالم که این همه دوست خوب دراین مدت پیدا کردم و همیشه به یادشان هستم.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:1 توسط شیوا |

جهان انجمن شد بر تخت اوی**     از آن بر شده فره بخت اوی

به جمشید بر گوهر افشاند ند ** مر آن روز را روز نو خواند ند

سر سال نو هرمز فروردین ** بر آسوده از رنج تن دل ز کین

به  نوروز نو شاه گیتی فروز ** بر آن تخت بنشست فیروز روز

بزرگان به شادی بیارا ستند ** می و رود و را مشگران خواستند

نوروز بر تمام ایرانیان و بخصوص دوستان عزیزم

شیما، تارا ، دچار ، کاوه ، شهریار، شهاب مبارک باد

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 21:19 توسط شیوا |

امروز که از خانه بیرون می آمدم بوی خیلی خوبی را حس می کردم. بوی بهار، بوی عید، بوی جوانه زدن بیدها، جنب و جوش مردم،  حس خوبی به آدم می دهد. خونه تکانی توی هر خانه ای شروع شده و این آداب و رسوم چقدر خوب است. چون همه یه جورایی مثل یک خانواده بزرگ شده اند و همه به نوعی دنبال یک کار و یک هدف هستند، و آن هم شادی و تازگی و نو شدن است.

دوست دارم سفره هفت سین را از همین حالا بچینم، خونه زودتر از هر چیز پاک و تمیز بشه، همه باهم یکیرنگ تر، صمیمی تر و راستگو تر بشوند و شادی در دل همه تا مدتهای خیلی خیلی زیاد بمونه تا غم دیگه راه به جایی راه پیدا نکند.

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:27 توسط شیوا |